درسنامه آموزشی فلسفه (2) کلاس دوازدهم ادبیات و علوم انسانی و معارف
درس 8: عقل در فلسفه (2)
قبل از ورود به دورۀ تمدن اسلامی که یک دورۀ طلایی در عقلگرایی شمرده میشود، خوب است بدانیم که سرزمین ما ایران، در عهد پیش از باستان نیز یکی از کانونهای اوّلیۀ عقلگرایی و خردورزی بوده است و حکیمان قدیم ایران، مردم را به عقل و خرد دعوت میکردند. گزارشهایی مانند گزارش فردوسی درشاهنامه و سهروردی در کتاب حکمة الاشراق نشان دهنده آن است که حکیمان پیش از باستان و قدیم ایران هم از عقل بهعنوان یک وجود برتر و متعالی آگاه بودهاند و خدا را عقل نامیدهاند و هم به عقل بهعنوان دستگاه تعقل و تفکر و خردورزی اهمیّت میدادهاند. در اندیشۀ آنان، آفریدگار، مجموعۀ جهان را با عقل و خرد خود رهبری میکند و «خدا جهان را براساس خرد میآفریند». آنان میگفتند که «مزدا» که نام خدای جهان آفرین است، با خرد و اندیشه جانها و جهانیان و خرد انسانها را آفریده است.
البته این عقلگرایی و خردورزی که در ایران قدیم شکل گرفته بود، به تدریج از قدرتش کاسته شد و در عصر ساسانیان و اواخر این عصر به ضعف گرایید، بهطوری که مواردی از عقاید غیرعقلانی در فرهنگ و نظام اجتماعی آنان پدیدار شد.
وقتی تاریخ تمدن اسلامی را مطالعه میکنیم، میبینیم که علوم عقلی و بهخصوص فلسفه در این تمدن، گسترش فراوان و رشد چشمگیری داشته است. در این دورۀ تمدنی فیلسوفانی را مشاهده میکنیم که شهرت جهانی دارند و در طراز چند فیلسوف اوّل تاریخ قرار میگیرند.
یکی از زمینهها و عوامل مهم توجه به عقل و عقلانیت و تفکر فلسفی در جهان اسلام، قرآن کریم و سخنان پیامبر اکرم (ص)و عترت گرامی ایشان بود. دعوت قرآن کریم و معصومین به تفکر و آموزههای عقلانی و خردمندانۀ آنان سبب شد که عقل، در فرهنگ عمومی مسلمانان جایگاه ممتاز و ویژهای بهدست آورده و همواره از عقل به تجلیل یاد شود. همین عامل سبب شد که کمتر شخصیتی را در تاریخ اسلام مشاهده کنیم که در بزرگداشت عقل سخن نگفته باشد. این جایگاه ممتاز، سبب حرکت عمومی مسلمانان به سوی علم و دانش در حوزههای مختلف شد و عموم شاخههای دانش، از جمله فلسفه، رشد و پیشرفت فوق العادهای کردند. در آن دوره، مخالفت مستقیم و صریح با عقل کمتر صورت میگرفت و کسی علیه عقل سخن نمیگفت. البته برخی از جریانهای فکری، در دو شکل زیر به مخالفت با عقل پرداختند:
1) تنگ و محدود کردن دایرۀ اعتبار و کارآمدی عقل در عین پذیرش آن.
2) مخالفت با فلسفه و منطق، تحت عنوان دستاوردی یونانی و غیراسلامی.
در شکل اوّل، این جریانها میکوشیدند نشان دهند که برخی روشهای عقلی در مسائل دینی کاربردی ندارند و کسانی که از این روشها استفاده میکنند، مرتکب خطا میشوند و به دین آسیب وارد میکنند.
نمونۀ اوّل (صفحهٔ 60 تا 61 کتاب درسی)
یکی از افرادی که دربارۀ استدلال و برهان اظهار نظر کرده و کارایی آن را محدود نموده، ابن تیمیّۀ حَرّانی است. وی میگوید نه «برهان» و نه «تمثیل»، در الهیات و مابعدالطبیعه قابل استفاده نیستند؛ زیرا تمثیل حجتی است که در آن، حکمی را برای چیزی از راه شباهت آن با چیز دیگر ثابت میکنند؛ در حالی که خداوند شبیه و نظیر ندارد. در قیاس برهانی نیز کلیّت کبریٰ یک شرط اساسی است و باید بهطور مساوی شامل همۀ افراد شود؛ در حالی که قرار گرفتن خداوند با تعدادی از افراد بهطور مساوی محال است؛ مثلاً وقتی میگوییم «هر مجموعۀ منظّمی یک نظم دهنده میخواهد»، این قضیه از نظر برهان هم شامل نظمهای انسانی مانند یخچال و کولر میشود و هم شامل جهان خلقت. در هر دو مورد «نظم دهنده» لازم است؛ یعنی هم خدا نظم دهنده است و هم انسان. پس انسان شبیه خدا میشود و هم ردیف او میگردد. در حالی که خدا شبیه و هم ردیف انسان نیست و بنابراین، نمیتوان از برهان برای اثبات این قبیل امور استفاده کرد.
فیلسوفان پاسخ میدهند که نظم دهندگی هم برای انسان و هم خدا معنای یکسانی دارد. اما با وجود این یکسان بودن معنا، توانایی خدا در نظم و نظمی که خدا پدید میآورد کامل است و هیچ خللی در آن نیست. اما نظم دهندگی انسان ناقص است و همواره میتواند کاملتر شود.
علاوه بر این، اگر کلمۀ ناظم در مورد خدا معنای دیگری داشته باشد و انسانها آن معنا را ندانند، به کار بردن این کلمه برای خدا، عملِ پوچ و عبثی میشود.
بررسی: نظر شما در این باره چیست؟ آیا در برهان، همردیفی میان خدا و مخلوق اتفاق میافتد؟ دربارۀ تمثیل چه میگویید؟ آیا فلاسفه در استدلالهای خود از تمثیل استفاده میکنند؟
نظر ابن تیمیّه و اشاعره: اگرچه در قرآن از الفاظی مانند موجود، رحیم، کریم و... استفاده شده، ما معنای آن را دقیقا نمیدانیم و نمیتوان همان صفاتی که به انسان نسبت داده میشود به خدا هم نسبت دهد، به عبارت دیگر صفات انسان و خدا به یک معنا نیست و فقط اشتراک لفظی دارند. امّا فیلسوفان معتقد به اشتراک معنوی صفات انسان و خدا هستند نه اشتراک لفظی.
نمونۀ دوم (صفحهٔ 61 تا 62 کتاب درسی)
دستهای از دانشمندان علم کلام معتقدند که هیچ کاری ذاتاً خوب یا بد نیست و عقل هم نمیتواند خوبی یک کار و بدی کار دیگر را تشخیص دهد. همچنین انسان نمیتواند بگوید که خدا حتماً این قبیل کارهای خوب را انجام میدهد و آن قبیل کارهای بد را انجام نمیدهد؛ زیرا این سخن، به معنی محدود کردن قدرت اختیار خداست؛ در حالی که خدا قادر مطلق است و هیچ چیزی قدرت او را محدود نمیکند. هر کاری که او دستور دهد، همان خوب است و هر کاری که او منع کند، همان بد است. به این نظر میگویند: «حسن و قبح شرعی».
در مقابل، فلاسفه عقیده دارند که برخی از افعال حقیقتاً کمال محسوب میشوند و خوباند و عقل میتواند خوبی آنها را تشخیص دهد؛ مانند عدل و راستگویی. برخی از افعال نیز حقیقتاً نقص و عیباند و بد شمرده میشوند و عقل میتواند به بدی آنها پیببرد؛ مانند ظلم و دروغگویی. بنابراین، ما میتوانیم به کمک عقل خود بدانیم که خداوند که یک وجود کامل است و نقص در او راه ندارد و بر هر کاری تواناست، امّا چون وجودی کامل است، حتماً به عدل رفتار میکند نه به ظلم، این به معنای محدود کردن خدا نیست بلکه به این معناست که خداوند منزّه از ظلم کردن است. این دیدگاه را «حسن و قبح عقلی» میگویند.
بررسی: این دو دیدگاه را بررسی و مقایسه کنید و سپس از آنها نتیجهگیری نمایید.
فیلسوفان هم نمیگویند بین صفات خدا و صفات انسان هیچ تفاوتی وجود ندارد که نتیجهاش همردیفی خدا با مخلوقات باشد. اوّلاً انسان و سایر مخلوقات هم دارای صفات منفی هستند که بیانگر ضعف و نقص است ولی خداوند فقط دارای صفات مثبت (دارای کمال) است. ثانیاً همان صفات خوب در مخلوقات که بیانگر کمالاند محدود است و کامل نیست. بنابراین معنای سخن فیلسوفان که معتقد به اشتراک معنوی صفات خدا و انسان هستند فقط اشتراک در معنا و مفهوم صفاتی است که بین خدا و انسان مشترک است نه اشتراک مصداقی مثلاً وقتی میگوییم خدا قادر است یا عالم است، قدرت یا علم چه در مورد خدا به کار رود چه در مورد انسان معنا و مفهوم آن یکی است اگرچه از نظر مصداقی یکی نامحدود و عین ذات است و دیگری محدود و خارج از ذات.
- فلاسفه در استدلالهای خود از تمثیل هم استفاده نمیکنند.
در دیدگاه اشاعره نقش عقل در درک حُسن و قُبح برخی از افعال نادیده گرفته شده است، اعتقاد آنها بر این است که ملاک و معیار خوبی و بدی فقط دین است و عقل ما به هیچ عنوان نمیتواند خوبی و بدی را تشخیص دهد بنابراین هر فعلی اگر شرع بگوید خوب است، خوب است و اگر بگوید بد است بد است اما فلاسفه و متکلمین شیعه برای عقل نقش تشخیصی قائل هستند، به این معنا که اگر حتی برخی از اعمال در دین هم حُسن و قبح آن مشخص نشده بود، باز هم عقل حُسن و قبح آن را تشخیص میداد. مثلاً عقل تشخیص میدهد که ظلم، دروغ، دزدی بد است و یا عدل، راستگویی و امانت داری خوب است. (شهید مطهّری در مورد تفاوت نگاه اشاعره و متکلّمین شیعه نسبت به مسأله عدل خدا که به همان حُسن و قبُح عقلی و شرعی بر میگردد میگوید: اشاعره معتقدند "آنچه خدا میکند، عدل است" (حسن و قبح شرعی) و شیعه و معتزله میگویند: "آنچه عدل است خدا میکند" (حسن و قبح عقلی)
شکل دوم مخالفت با عقل، بهصورت مخالفت با فلسفه ظهور کرد. از ابتدای رشد فلسفه در جهان اسلام تاکنون، همواره کسانی گفتهاند که دانش فلسفه از یونان وارد جهان اسلام شده و دربردارندۀ عقاید کسانی مثل سقراط، افلاطون و ارسطوست و این عقاید با عقاید اسلامی سازگار نیست.
در پاسخ به این سخن، فلاسفه میگویند جدا از اینکه بسیاری از آرای سقراط، افلاطون و ارسطو با آموزههای اسلامی سازگاری دارد، باید توجه کنیم که فلسفه دانش و شاخهای از معرفت است که هر فردی از هر ملت و نژادی میتواند وارد این شاخه از دانش بشود و دربارۀ مسائل آن، که مربوط به هستی و حقیقت اشیاست، بیندیشد و تحقیق کند. دانش فلسفه به معنی پیروی و تقلید از فیلسوفان نامدار نیست، بلکه به معنای بحث استدلالی دربارۀ حقیقت اشیا است؛ البته همانطور که در سایر شاخههای دانش میتوان از آرا و نظرات دیگران استفاده کرد، در این دانش نیز بهرهگیری از دستاوردهای متفکران دیگر ضروری است لکن این استفاده نیز باید همراه با نقد و بررسی سخنان آن فلاسفه باشد؛ زیرا فقط با استدلال است که میتوان دربارۀ درستی یا نادرستی یک دانش نظر داد و داوری کرد، نه با یونانی یا ایرانی و یا چینی بودن صاحب آن دانش.
عقل نزد فیلسوفان مسلمان
فیلسوفان مسلمان، عموماً، هم دربارۀ عقل، بهعنوان وجودی برتر و متعالی در هستی سخن گفتهاند و هم دربارۀ عقل، بهعنوان قوۀ استدلال و ابزار شناخت.
1- نظر فیلسوفان مسلمان دربارهٔ عقل، بهعنوان موجود متعالی
فیلسوفان مسلمان، روشنتر و دقیقتر از فیلسوفان یونان مرتبهای از موجودات را که حقیقت وجودشان مجرد از ماده است، اثبات کرده و نام آن مرتبه را عالم عقول گذاشتهاند. از نظر فارابی و ابنسینا اوّلین مخلوق خدا عقل اوّل است که موجودی کاملاً روحانی و غیرمادی است. عقول دیگری نیز به ترتیب از عقل اوّل به وجود آمدهاند. این موجودات مجرّد که فوق عالم طبیعتاند و فیض خداوند از طریق آنها به عوالم دیگر میرسد، عالَم عقول را تشکیل میدهند.
غیر این عقلِ تو، حق را حقهاست
که بدان تدبیر اسباب سماست
آنان میگویند عقلی که در انسان هست و به او توانمندی اندیشیدن میدهد نیز پرتوی از همان عالم عقول است که اگر تربیت شود و رشد کند، علاوه بر استدلال کردن، میتواند حقایق را آنگونه که آن موجودات درک و شهود میکنند، بیابد و شهود نماید. یکی از عقول عالمَ عقل، «عقل فعال» نام دارد؛ این عقل، عامل فیضرسانی به عقل انسانهاست؛ یعنی تمام ادراکها و دانشهای انسان به مدد این عقل صورت میگیرد. به واسطۀ این عقل است که انسان مفاهیم کلی را میفهمد و درک میکند. البته این مددرسانی در باطن وجود انسان صورت میگیرد و برای خود انسان محسوس نیست. فارابی دربارۀ نسبت عقل فعال با دستگاه ادراکی انسان میگوید:
مقام و منزلت عقل فعال نسبت به انسان، مانند آفتاب است نسبت به چشم. همانطور که آفتاب نوربخشی میکند تا چشم انسان ببیند و بینا شود، عقل فعال نیز نخست چیزی به قوّۀ عقلی آدمی میرساند بهطوری که فعالیت عقلی برای انسان ممکن میشود و در نتیجه، عقل شروع به فعالیت میکند و به ادراک حقایق میرسد.
نکته (صفحهٔ 63 تا 64 کتاب درسی)
ملاصدرا، فیلسوف بزرگ عصر صفویه، در کتابی به نام «شرح اصول کافی» احادیث کتاب کافی را شرح کرده است. اولین حدیث این کتاب، حدیثی است از امام باقر (ع) دربارۀ عقل. امام میفرماید:
«هنگامی که خداوند عقل را آفرید، او را به سخن آورد. سپس به او گفت: نزدیک شو! عقل بلافاصله نزدیک شد. دوباره گفت: برگرد! عقل بلافاصله برگشت. در این هنگام، خداوند فرمود قسم به عزّت و جلال خودم هیچ مخلوقی را نیافریدم که نزد من از تو محبوبتر باشد. من تنها تو را لایق امر کردن میدانم و تنها تو را از امور ناشایست باز میدارم. در نتیجه، تنها تو را مجازات میکنم و تنها به تو پاداش میدهم.»
صدرالمتألهین در توضیح این حدیث میگوید: «این موجود که اشرف مخلوقات و محبوبترین آنها به شمار میآید و عقل نام دارد، چیزی جز حقیقت روح اعظم نیست، و روح اعظم همان نفحۀ الهی است که خداوند هنگام آفرینش، در وجود آدم دمید.»
با مطالعۀ سخن امام باقر (ع) و بیان ملاصدرا، به سؤالهای زیر پاسخ دهید.
1- معنا و مفهوم فلسفی به سخن آمدن عقل چیست؟ نظر کدام فیلسوف یونانی با این عبارت قرابت و نزدیکی دارد؟
منظور توانایی استدلال و کاربرد آن است.
هراکلیتوس
2- از فرمان خداوند به عقل برای نزدیک شدن و دور شدن و اطاعت آن توسط عقل چه برداشتی دارید؟
چون عقل توانایی تشخیص درست و غلط را دارد، میتوان به آن تکیه کرد (العقل ما عُبد بهِ الرَّحمن و اکتُسِبَ به ِالجنان)
3- برداشت فلسفی صدرالمتألهین از این سخن امام باقر (ع) چیست؟
حقیقت انسان و ملاک شرافت او بر سایر موجودات همین عقل است و اینکه خداوند فرموده: «وَ نفختُ فیه مِن روحی» // منظور از این نفخه الهی همان عقل است که به انسان عطا شده است، خداوند خود عقل کامل است و از این عقل به انسان هم داده شده است که به برکت آن خلیفه الله و اشرف مخلوقات شود.
2- نظر فیلسوفان مسلمان دربارۀ عقل بهعنوان دستگاه تفکر
فیلسوفان مسلمان همچنین عقیده دارند که عقل، ابزار شناخت انسان و وسیلۀ تفکر و تعقل اوست. این ابزار روشهایی مانند استدلال تجربی، تمثیل و برهان عقلی محض دارد که همۀ این روشها در محدوده و جایگاه خود معتبر هستند و قابل استفاده میباشند. آنان میگویند «ما فرزندان دلیل هستیم.» و هر نظر و هر مکتب و آیینی را که دلایل استوار عقلی داشته باشد، میپذیریم. ابنسینا میگوید: «هرکس که عادت کرده سخنی را بدون دلیل بپذیرد، از حقیقت انسانی خود خارج شده است.»
فارابی و ابنسینا میگویند عقل در هنگام تولّد بهصورت یک استعداد است که باید تربیت شود تا رشد کند یعنی همانطور که انسان مراحل کودکی، نوجوانی و جوانی را میگذراند و رشد جسمی او تکامل مییابد، عقل نیز با تربیت مراحلی را طی میکند و کامل میشود.
اوّلین مرحله، عقل بالقوه یا عقل هیولانی نام دارد و آن هنگامی است که انسان هیچ ادراک عقلی ندارد، اما استعداد و آمادگی درک معقولات را دارد، بهطور مثال، نوزادی که تازه متولد شده، گرچه استعداد نوشتن را دارد، امّا نمیتواند چیزی بنویسد.
دومین مرحله را عقل بالملکه میگویند. در این مرحله، عقل مفاهیم و قضایای بدیهی را درک میکند، مثلاً میداند که یک چیز نمیتواند هم باشد و هم نباشد. در این مرحله است که انسان آمادگی دریافت علم را پیدا میکند و میتواند دانشها را کسب نماید.
سومین مرحله، عقل بالفعل نام دارد. در این مرحله، عقل شکوفا شده و به فعلیت رسیده و با تمرین و تکرار، دانشهایی را کسب کرده است.
چهارمین مرحله عقل بالمستفاد نام گرفته است، زیرا در این مرحله انسان بهطوری بر دانشهایی که کسب کرده مسلط است که از هر کدام که بخواهد میتواند استفاده نماید، مانند یک استاد ریاضی که هر مسئلۀ ریاضی را جلوی او بگذارند، به راحتی حل میکند.
بررسی (صفحهٔ 65 کتاب درسی)
آیا دیدگاه فیلسوفان اسلامی دربارهٔ عقل به معنای دستگاه تفکر و استدلال میان سایر فیلسوفان هم رواج دارد؟ پاسخ خود را با توجه به آنچه در کتاب سال قبل و درسهای پیش آموختهاید، مطرح کنید.
در میان فیلسوفان اسلامی، معمولاً استدلال عقلی رواج داشت و غالباً بر همین نظر بودند اما فیلسوفان اروپایی دو گروه شدند، عدّهای به استدلال عقلی توجه بیشتری داشتند و عدهای نیز به تجربه و تجربه گرایی روی آوردند و جریان غالب همان تجربه گرایی بود.
با توجه به این مبنای مشترک، عموم فیلسوفان مسلمان در خصوص رابطهٔ میان دین و فلسفه عقیده دارند که:
1) پذیرش هر اعتقاد و آیینی نیازمند استدلال عقلی است؛ هرچند این استدلال عقلی برای سطوح مختلف جامعه متفاوت است و حجّت و دلیل هرکس به اندازۀ توان و قدرت فکری او میباشد. از نظر این فلاسفه ایمانی ارزشمند است که پشتوانۀ عقلی داشته باشد. ایمانی که از این پشتوانه تهی است، ارزش چندانی ندارد و چه بسا انسان را بهسوی کارهای غلط و اشتباه نیز بکشاند.
2) عقل بهترین ابزار برای تفکر در آیات و روایات است. ما به کمک عقل در آیات قرآن میاندیشیم و با این تفکر و تدبّر در آیات، به معارف قرآن پی میبریم. به همین جهت برخی از فیلسوفان، از جمله ملاصدرا و علامه طباطبایی کتابهای بسیار ارزشمندی در تفسیر قرآن نوشتهاند و خدمات بزرگی به نشر معارف قرآنی نمودهاند.
3) فیلسوفان مسلمان با اینکه اساس پذیرش هر اعتقاد و آیینی را استدلال عقلی میدانند، راه کسب معرفت را به عقل منحصر نمیکنند بلکه حس و شهود را هم معتبر میشمارند. از این رو، برخی از آنان تلاش میکردند با تربیت خود و تهذیب نفس به معرفت شهودی نیز دست یابند. آنان همچنین وحی را عالیترین مرتبۀ شهود محسوب میکنند و میگویند که این مرتبۀ شهود به پیامبران الهی اختصاص دارد. آنان معتقدند که انبیای الهی از این طریق به برترین دانشها و معارف دست مییابند و آن دانشها را در اختیار انسانهای دیگر قرار میدهند.

از نظر فیلسوفان مسلمان، استدلال عقلی، شهود و وحی هر سه ما را به حقیقت واحد میرسانند و تأییدکننده و کمک کنندۀ به یکدیگر هستند؛ گرچه هر کدام روش خاص خود را دارند و از مسیرهای متفاوتی در جستوجوی حقیقت هستند. البته ما انسانها چون توانمندیهای عقلی محدود و متفاوتی داریم، ممکن است در استدلال عقلی و یا در فهم وحی دچار اشتباه شویم و به نتیجههای نادرست برسیم و احساس کنیم میان دستاوردهای عقلی ما و دادههای وحی تعارضهایی وجود دارد. در این قبیل موارد باید تلاش علمی خود را افزایش دهیم و از دانش دیگران بهره ببریم تا بتوانیم خطاهای خود را اصلاح نموده و از گمان تعارض میان یافتههای عقلی و دستاوردهای وحیانی رهایی یابیم.
تفکر (صفحهٔ 66 تا 67 کتاب درسی)
ابنسینا رسالهای به نام «معراجیه» دارد. وی در مقدمۀ این رساله میگوید: «شریفترین انسان و عزیزترین انبیا و خاتم رسولان (ص) چنین گفت با مرکز حکمت و فلک حقیقت و خزینۀ عقل، امیرالمؤمنین (ع) که ای علی، چون میبینی که مردم با انواع نیکیها به سوی خالق خود تقرّب میجویند، تو به انواع تعقّل و تفکّر به او تقرّب جوی تا از آنان سبقتگیری» و این خطاب جز با چنین بزرگی ممکن نبود؛ زیرا او (علی) در میان خلق مانند «معقول» در میان «محسوس» بود، لاجرم چون با دیدۀ بصیرت به ادراک اسرار شتافت، همۀ حقایق را دریافت و دیدن یک حکم دارد که گفت، «اگر پرده کنار رود، بر یقین من افزوده نمیشود.»

دربارۀ گفتۀ ابنسینا فکر کنید و بگویید:
1) به نظر شما عبادت با بهرهمندی از انواع تعقل چه معنایی میتواند داشته باشد؟
هر عملی که مطابق و بر مبنای عقل و همراه با تفکّر و تعقّل باشد یک نوع عبادت محسوب میشود، عبادت خدا بدون شناخت و تفکّر هیچ ارزشی نخواهد داشت.
2) توصیفات ابنسینا از پیامبر (ص) و امام علی (ع) نشان دهندۀ چیست؟
نشان دهندهٔ این است که آنها را در قلهٔ معرفت دینی میبیند. معرفتی که حاصل حسّ و عقل و شهود قلبی است.
3) با توجه به شخصیت فلسفی ابنسینا، این بیان وی چه پیامی در بردارد؟
منظور ابن سینا این است که حضرت علی (ع) اگر به مقامی در عبادت میرسد که از کُنه و باطن عالم با خبر است و به یقین عقلی و قلبی رسیده است، دلیل این سبقت در تقرّب به خدا، عبادت عاقلانه همراه با معرفت و شناخت عقلی است که این عبادتها را ارزشمند نموده است.
به کار ببندیم (صفحه 67 کتاب درسی)
1) عامل اصلی توجه به عقل و عقلانیت در جهان اسلام چه بود؟
2) مخالفت با عقل در جهان اسلام در چه قالبها و اشکالی صورت میگرفت؟ چرا؟
3) در مورد رابطۀ عقل و دین چه تفاوت اساسی میان فیلسوفان مسلمان با رهبران کلیسا وجود دارد؟
4) چرا فیلسوفان مسلمان به دو گروه عقلگرا و تجربهگرا تقسیم نشدند؟
